آنجا كه عشق هست ،خدا هم هست

تو راحت شدی و رفتی

تو در مقابل من گریه می کنی
تو در مقابل من حنجره پر از شکایتت را ترانه می کنی
تو در کنار من از آرزوهای بر باد رفته ات می سرایی
تو در کنار من به دور بازها می اندیشی که چه می خواستم و چه شد
تو در پهلوی من می نشینی و از دوری شانه هایی که سر بر آنها گذاشتن حالا یک رویای دست نیافتنی شده می گریی
تو در کنار من هستی و ارتعاش لبان قاصر از ناکامی روزگار را به من نشان می دهی
تو در جوار من می نشینی و از چرا ها و چرا ها و چرا ها می پرسی
تو با نگاه همیشگیت به من نگاه می کنی و می گویی چرا من؟
تو از من سئوال می کنی، سئوالی که صدها بار کرده ای و قبل از سئوال جواب را می دانی
تو در گوشه ای از سکوت و آرامش من نشسته ای و از تنهایی ها برایم می گویی
تو راحت می شوی و گریه می کنی و من پر می شوم و پر می شوم
تو به آلام و آسایش می رسی و می روی
تو بعد از گلایه و شکوه قدری به ساحل می نشینی
اما من
در لحظه لحظه های تنهاییم پیر می شوم
فرسوده می شوم و تو نیستی
هقهقه گریه هایم را دیوار لب آشناست
و من تنهایم تا تو آن کوه استوار زندگیت را سست و پنبه ای نبینی
من می پاشم و فرو می ریزم اما باز هم و باز هم تو نیستی
من دستانم را زیر باران می گیرم، همان بارانی که تو دوست داری اما این بار تو نیستی
در زمان فریاد های من از تنهایی تنها کسی که با من است تنهایی است و تنهایی
تو راحت شدی و رفتی
آنچه می خوانی نوشته ای است در تنهایی و بدون تو


تاریخ درج مطلب: جمعه 17/8/1387