|
انار
- 1389/03/30 کوچ تا چند ،مگر می شود از خویش گریخت؟... |
|
نگار
- 1389/03/20 سلام به همگی دوستان لینک "یک معجزه الهی" ببینید و نظرتون را بگویید http://neginbest.mihanblog.com/post/345 الله اکبر |
|
انار
- 1389/03/09 شش سالی می شود اینجا را می شناسم. حال و هوای قبلش را بیشتر دوست داشتم .روزهای جالبی بود شش سال پیش. اولین تجربه هایم را با اینجا و آدم هایش هیچ وقت فراموش نمی کنم... |
|
شهريار - 1389/03/02 ۱۰درس شگفت انگیز از زندگی انیشتین 1 . کنجکاوی را دنبال کنید “من هیچ استعداد خاصی ندارم .فقط عاشق کنجکاوی هستم “ چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید ؟ من کنجکاو هستم. مثلا پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد .به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام . شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید ؟ پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت. ۲ .پشتکار گرانبها است “من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی میگذارم” تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند.مانند تمبر پستی باشید ؛ مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید . با پشتکار می توانید به مقصد برسید. ۳ .تمرکز بر حال “مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می بوسد با ایمنی رانندگی کند ، به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن هست نمیدهد “ پدرم به من می گفت نمی توانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی .من دوست داشتم بگویم تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز .یاد بگیرید که در حال باشید.تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام میدهید. انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است . ۴ .تخیل قدرتمند است . “تخیل همه چیز است .می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود .تخیلی به مراتب از دانش مهم تر است “ آیا شما از تخیلات روزانه استفاده می کنید ؟ تخیل از دانش مهم تر است ! تخیل شما پیش نمایش آینده شما است .نشانه واقعی هوش دانش نیست ، تخیل است. آیا شما هر روز ماهیچه های تخیلتان را تمرین می دهید ؟اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند. ۵ .اشتباه کردن “کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمیگیرد “ هرگز از اشتباه کردن نترسید .اشتباه شکست نیست .اشتباهات شما را بهتر،زیرک تر و سریع تر می کنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید . قدرتی که منجر به اشتباه می شود را کشف کنید . من این را قبل گفته ام ،و اکنون هم می گویم ، اگر می خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می شوید را ۳ برابر کنید . ۶ .زندگی در لحظه “من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی کنم ،خودش بزودی خواهد آمد” تنها راه درست آینده شما این است که در “همین لحظه ” باشید . شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی توانید عوض کنید .،بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است، که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دارید .این تنها زمانی است که اهمیت دارد ، این تنها زمانی است که وجود دارد . ۷ .خلق ارزش “سعی نکنید موفق شوید ، بلکه سعی کنید با ارزش شوید “ وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید،وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید .اگر شما با ارزش باشید ،موفقیت را جذب می کنید استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید ، بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد . تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد . ۸ .انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید. “دیوانگی : انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن “ شما نمی توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید ،به عبارت دیگر، نمی توانید همیشه کار یکسانی (کارهای روزمره) را انجام دهید، و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید.برای اینکه زندگی تان تغیر کند، باید خودتان را تا سر حد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید، که متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد کرد. ۹ .دانش از تجربه می آید . “اطلاعات به معنای دانش نیست . تنها منبع دانش تجربه است “ دانش از تجربه می آید . شما می توانید درباره انجام یک کار بحث کنید ، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می دهد .شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید .تکلیف چیست ؟ دنبال کسب تجربه باشید ! وقت خودتون رو صرف یادگرفتن اطلاعات اضافی نکنید .دست بکار شوید و دنبال کسب تجربه باشید . ۱۰ .اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید. “اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد” ۲ گام هست که شما باید انجام بدهید .اولین گام این است که شما باید قوانین بازی که می کنید را یاد بگیرید ،این یک امر حیاتی است.گام دوم این که شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید .اگر شما بتوانید این ۲ گام را انجام دهید موفقیت از آن شما می شود . |
|
برگریزان - 1389/01/09 با عرض معذرت از استاد بزرگوارم ، استاد علیوارم و دوستان علیوارمی گاهی وقتا فکرایی به سرم میزنه، خصوصا وقتایی که کتاب صادق هدایت رو میخونم، نمیدونم چرا به صادق هدایت اینقدر علاقه دارم.. شاید به این دلیل که من هم اسمم صادقه.. شاید.. نمیدونم.. ولی وقتی که کتاباشو میخونم یه حس غریبی بهم دست میده... دلت گرفته... تنهایی ... مشکلاتت زیاد شده... عشقت بهت خیانت کرده... اونی که خیلی دوستش داری تنهات گذاشته... و... دیگه طاقت نداری؟؟ خیلی راحت . . . . خودکشی و ................. نقطه. اما اینبار ته خط. ..... تمام دیشب کنار جایت،با مرگ خفته بودم انگار دیده ام را،با ترس بسته بودم وقتی که شب سحر شد،بر بالشم غزل بود انگار صورتم را،با اشک شسته بودم درچشم من دوکاسه، خون جای چهره ات بود انگار سینه ام را ،با فقر کشته بودم در هیچ جای عالم،دیگر صدای من نیست انگار قبل مردن، صد بار مرده بودم |
|
برگریزان - 1389/01/09 الان که دارم برات مینویسم صورتم از اشک خیسٍ خیسه دلم برات تنگ شده.. نمیدونم الان کجایی و تنهاییت رو با کی قسمت کردی ولی میدونم که من اینجام و تنهاییم رو هم با خدا قسمت کردم انتظار برگشتنت رو از یاد بردم دیگه مطمیین شدم که رفتی و من رو با وسعت تنهاییام تنها گذاشتی امروز همه چی ،من رو یاد تو میندازه حتی رادیو تاکسی هم آهنگه "بی تو برگی زردم به هوای تو می گردم ..." رو گذاشته بود یه جوری شدم انگار.. طوری که اشکام ناخودآگاه صورتم رو خیس میکنه... کاش پیشم بودی.. یادت میاد سرت رو گذاشتی رو سینه ام که صدای قلبم رو گوش بدی؟؟؟؟ یهو پریدی و گفتی چرا قلبت نمیزنه؟ بهت گفتم عقل کل ، قلب طرف چپه سینه است نه راست.. نمیدونم چرا روزگار طاقت دیدن خوشی ما رو نداشت... کاش در روز شیرین دیدار ، روز تلخ وداع رو میدیدم.. پنجره رو باز میکنم تا هوای اطاق عوض بشه بوی سرما و دود و غبار و صدای ماشیناست که هجوم میبره توو سکوت اطاقم هومممممممممم بوی خاک بارون خورده میاد... من این هوا رو خیلی دوست دارم همه چی من رو یاد تو میندازه همی چی.. |
|
(^_^) - 1389/01/09 مگر نه اینکه ... جور دیگر باید دید ... بیا اینبار چشمانمان را ببندیم و دلمان را به آسمان بسپاریم و آنگاه که لبخند ماه را دیدیم ... نگاهی نو به دنیا خواهد آمد ... بیا آسمان را به چشمهایمان هدیه کنیم ... بیا تا بنده خوبی برای خدا و رهرو خوبی برای مولا باشیم ... بیا چشمانمان را ببیندیم تا ... ... سلام |
|
(^_^) - 1389/01/05 سلامت دار او را ای یگانه خیلی خوشحال شدم |
|
علی وارم - 1389/01/02 سلام سلام به (^ـ^) فکر کنم اصل شعر رو از اینجا برداشتی درسته؟ نگاه او پر پروازم و نامش برایم شور عشقی جاودانه مرا در زندگی جز این نباشد وجود پر ز مهرش را بهانه خدایا سپردم بر تواش بر دلبرم را سلامت دار او را ای یگانه |
|
(^_^) - 1388/12/26 سال 84 آخر اسفند اون ایمیل که ... و یک ظهر اردیبهشت و پایانی تلخ در زمستان 85 خدایا هر کجا هست به سلامت دارش |
|
علی وارم - 1388/12/16 آنوشکا جان یادت باشه هی گفتم که این مهربان رو صدا نکن حالا من نمی خوام اسمش رو ببرم ولی تا دلت بخواد در قوری شکونده این زینب بچه ها لینک عکس های جدید بتی رو براتون می زارم تا ببینین اینقدر این آنوشکا اذیتش کرد که نگید هی به اون دری بری می گفت بتی بی چاره 7 ماهه هست و 4 ماهه که یادش دادم کارش رو توی حیات بره انجام بده اما آنوشکا اینقدر اذیتش کرد که جلوی آنوشکا یه شاهکار پرینت گرفت و من هم گذاشتم دنبالش و بعدش دستمال کشیدن سرامیک و از این حرف ها یعنی امکان نداره این کاری توی خونه یا دفتر انجام بده حتی اگر 10 ساعت بگذره اما از این آنوشکای قوری به دست |
|
مرضیه - 1388/12/16 دیروز داشتم به یکی از دوستام سایت رو معرفی می کردم، بهش گفتم علی آقا که مدیر سایته و دوست دوست داشتنیه همه بچه ها، یه آلاچیق ساخته که هر کی دوست داشته باشه می تونه بیاد زیراین آلاچیق بشینه ، حرف بزنه ، دردو دل کنه، و حتی دوست پیدا کنه و . . . اینا . دوستم گفتش که ا ! خب حالا این آلاچیقو کجا زده ؟ با چوب کار کرده ؟ وای حتماً شمال زده ؟ من که از خنده و اینکه دوستم زده بود اساسی تو پر احساسی حرفی من ، بهش گفتم بابا یه سایته . تعبیر من اینطوریه . تازه فهمیدکه من چی میگم و عذرخواهی کرد.ولی وقتی سایتو دیدکلی خوشش اومده بود و تعریف می کرد. |
|
آنوشکا - 1388/12/13 سلام زمانیکه من ایران بودم یکروز رفتم محل کار علیوارم...دیدیم یک قوری رو گازه که در نداره... چند وقت بعد یک قوری خریدم وبردم دفتر هنوز قوری رو در نیاوردم که یک دوست نازنین اومد و گفت ای قوری خریدی مرسی همون موقع قوری رو برداشت و درش افتاد شکست و اون دوست عزیز رفت ناهار خودشو خورد. فقط قیافه منو میتونید تجسم کنید. از دوستانی که اون لحظه حضور داشتند بپرسید... علی جان یادت هست که ؟؟؟؟؟ |
|
... - 1388/12/09 taze maniye in jomle ro mifahmam ke adam shayad tanha chizi ke barash munde bashe omide... movazeb bash uno azash nagiri... |
|
دلي - 1388/12/05 از علي آقا كمال تشكر دارم . بنده يك دوست قديمي هستم كه بعد از چند سالي آمدم اينجا و از وبلاگ پر محتواي علي آقا بهره ميبرم . |
|
دلي - 1388/12/05 دعا براي چي؟ بايد دل را صاف و با خود صادق باشيم . خدا در وجود ماست پس بايد اعتماد بنفس داشته باشيم . دنيا تا دنيا هست نسلي ميآيد و نسلي ميرود ، اما انسانها درگير شخصيت خود هستند . از ذهن بايد رها يافت تا به اعماق رموز دل رسيد . خدا آنجاست . قويدل باش اي اهل دل |
|
... - 1388/12/05 این روزها فقط خدا باید به من رحم کند... اوضاعم وخیم و حالم بد است. قرص ها از پی هم پدر معده ام را در آورده اند. زندگی زناشویی ام هم که روی هوا... تنها شده ام... راستش دیشب اولین بار بود که به طور جدی می خواستم یک بلایی سر خودم بیاورم ولی یک هو آرام شدم... خدا بود. رحم کرد... اگر می توانید دعایم کنید |
|
ar - 1388/11/30 این روزها روزهای سختی اند که میگزند ، روزهای غرق نیاز و خواهش، روزهای غریب، که همه چیز در پرده ی ابهام است و انگار من در خاطری تنها مانده ام، خاطری زیبا، که هر آن ممکن است این خاطر از لحظه هایم برود ......... |
|
ar - 1388/11/14 @};- |
|
جواد - 1388/11/08 گاهی گمان نمی کنی ولی می شود گاهی نمی شود نمی شود که نمی شود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گدایی و بخت نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود... دکتر علی شریعتی |
|
آنوشکا - 1388/11/02 سلام خوبید من اومدم هند سلام لوتی مهربان علی عزیز مرضیه عزیز دلم واستون تنگ شده اما الان اینجا یک کم آرومترم |
|
امید - 1388/11/02 البته این خاطره مربوط به 7 سال پیش میشه |
|
امید - 1388/11/02 حالا که صحبت از ورزش شد بذار من هم یک خاطره تعریف کنم: علی جان برو خدا رو شکر کن که فقط عضلات ات گرفته، که البته اگه بعد از بازی یک دوش می گرفتی حالت بهتر می شد!! اما خاطره من: یک روز با بچه های شرکت تصمیم گرفتیم که بریم کوه !! البته من کوهنوردیم بد نیست و با بچه مرتب به کوهنوردی می رفتیم . شب اش من وسایل ام رو آماده کردم و کلی وسایل رو تو کوله پشتی قرار دادم !! صبح زود پا شدم و رفتم بچه ها رو جمع کردم و خلاصه با هزار تا مصیبت رسیدیم به پای کوه (کوهپایه!! ) چشمتون روز بد نبینه !! ما رو نفر اول فرستادن که بریم بالا !! یک چهار صد متر ی رو بالا رفته بودم که نمی دونم چی شد و زیر پام خالی شد!! وقتی که به کف دره رسیدم احساس کردم که ملکوت اعلی رسیدم!! واسه یک مدت تمام بدنم داغ بود !! چند دقیقه ای گذشت و صدای بچه ها رو شنیدم !! فکر می کردن که مردم !! اما خدا رو شکر که حالا دارم براتون خاطره رو تایپ می کنم !! خدا رحم کرد که یک پای آسیب دیده و دست بخیه خورده ماحصل کوهنوردی ما شد !! الان از دوچرخه سواری بیشتر حال می کنم !! هرچند که با اون هم یک بار تصادف کردم !! ارادمند شما امید |
|
علی وارم - 1388/11/01 سلام دیشب بعد از 2 یا 3 سال رفتن دوباره توی زمین رشته ورزشی ام بماند که چقدر خوشجال بودم که دوستام رو می دیدم اما جاتون خالی، غیر از انگشتام که دارم باهاش تایپ می کنم همه جام گرفته و عضله و ماهیچه ای نیست که درست کارش رو انجام بده :) |
|
علی وارم - 1388/10/26 سلام امروز یاد یه خاطراه افتادم که برای خودم شیرین بود یادش به خیر یه روز که پیش مادر بزرگم بودم ( الان فوت کردن ) گیر دادم که باید با هم چیپس درست کنیم البته اون موقع هم 12 یا 13 سالم بود و همین قدر می دونستم که چیپس برگه های نازک سیب زمینی هست خلاصه با هزار تا بدبختی مامان بزرگ رو راضی کردم که چیپس رو درست کنیم بنده خدا نای واستان روی پاهاش رو نداشت به همین خاطر من پیک نیک رو آوردم جلوی مامان بزرگ ( حاج خانم ) ایشون هم کنار سماور معروفش نشسته بود و بنده خدا باید کاری رو می کرد که اصلا قبولش نداشت اما خب بالاخره نوه سمجش گیر داده و باید من رو از گردنش رها کنه و بهترین کار هم درست کردن سیب زمینی به هر طریقی بود که من گفتم جاتون خالی بعد از هزا مکافات و با شکل هایی که من دوست داشتم سیب زمینی ها رو انداختیم توی ماهیتابه فکر می کنید نیجه چی شد؟ هیچی انگار سیب زمینی رو خام و به صورت آب پز شده بخوای بخوری خدا پدر نمک و آب رو بیامرزه که اگر به داد ما نمی رسیدن هم از بی مزگی و هم از خشکی غدا می مردیم |
|
آخرین برگ پاییزی
- 1388/10/15 سریال " بانو " ......دیگه کم کم داره باورم میشه که بیشتر آدما از" عشق " ، فقط لمس لحظه های عاشقونشو بلدن ، فقط همین. |
|
حسین
- 1388/10/08 سلام نقل از وبلاگ یکی از دوستان : یک پایان تلخ بهتر است از یک تلخی بی پایان |
|
حسین
- 1388/10/03 سلام صبح همگی به خیر امیدوارم عزاداری همه عزیزان در این ایام قبول درگاه حق باشد . |
|
علی وارم - 1388/09/29 سلام الهه عزیز! با تشکر از جمله قشنگت لطفا این مطالب رو توی صدای شما بزار اینجا خاطرات واقعی رو که برای خودمون اتفاق می افته رو می زاریم |
|
الهه - 1388/09/29 زندگی با یک عشق گمشده خیلی زیباتر از زندگی بدون عشق است |
|
کیوان - 1388/09/29 علی جون خاطره شام اجباری کاوش با اون تراکنش کارت عابر بانکش همیشه خاطرمون میمونه |
|
کیوان - 1388/09/22 درود بر شما علی خواست که از خاطره شب بیدار موندن برای طراحی سایت رو بگم که جالب ترینش این بود من و مهدی شدید گرسنه بودیم و تو دفتر جز شکلات هیچی نمونده بود و تا صبح 100 تا شکلات خوردیم! خلاصه سر علی وارم مرض قند نگیریم خوبه ! |
|
علی وارم - 1388/09/22 دیشب ساعت 11 شب بود که یه باره گشنه گشنه شدم، پا شدم سوپ آماده برای خودم درست کردم. جاتون خالی رفتم توی بالکن نشستم خوردم. اینقدر لذت بخش بود که نگو. به این فکر افتادم که بریم کوه سوپ بخوریم ها |