اگر زندگي يك پرتقال در دستتان نهاد، آن را پوست بكنيد و به دنبال دوستي باشيد تا با او قسمت كنيد

معرفی علی وارم | بیقراری ها | داستانک | یک حکایت | بدون تیتر | دعا | قوانین زندگی | جملات قصار | قرآن فارسی | تماس | ارسال مطلب | دیگرسایت ها | عضویت

تازه ها :

هیچ عشقی ممنوع نیست                     دفتر کار عجیب                     آسانسور نقاشی شده                       با من باش                      داستان نجار                     او توبه پذیر است

یک حکایت

سياه و سفيد

يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به ادامه...   

  صدای شما (ارسال نظر)

بی قراری ها:

آری این منم . تنها در کوچه های دلتنگی قدم می زنم با خود سخن می گویم .. در ذهنم رویایی را تصور می کنم که اینک کابوس است ادامه... 

 

بدون تیتر 57

اين عکسهاي مربوط به تولدم در اول تير هست که به خاطر کارم توي تهران نبودم و تو هتل تبريز بودم ادامه...  

«داستانک»

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

ليلي

عضویت برای دریافت خبرنامه های الکترونیکی و سایر مزایای عضویت در سایت و گروه علی وارم

ورود به بخش عضویت کامل

دعای هفته

 خدایا! به من توفیق تلاش در شکست، صبر در ناامیدی، رفتن بی هموار، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی منان، ایمان بی ریا، تنهایی در انبوه جمعیت و دولت داشتن بی آنکه دوستم بدارند، عطا کن.
 خدايا! شهرت ،مني را كه :مي خواهم باشم ،قرباني مني كه : مي خواهند باشم ، نكند.
خود خواهي را چندان در من بكش ، يا بر كش ،تا خودخواهي ديگران را احساس نكنم، و از آن در رنج نباشم.
خدايا!به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را من خود خواهم آموخت

 

کمترین حق برای نویسنده نام اوست
ب
رداشت از مطالب این سایت با ذکر نام منبع بلامانع است
فرهنگ ذکر منبع را توسعه دهیم