زندگی تاس خوب آوردن نیست، تاس بد را خوب بازی کردنه

داستانک

حکایتی از کریم خان زند

مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند... سربازان مانع ورودش مي شوند ! خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟

شریک

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.

شانس

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟

گدا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .

انزجار درونی

«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!...

لیلی یک ماجراست

خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من. ماجرايي که بايد بسازيش. شيطان گفت: تنها يک اتفاق است. بنشين تا بيفتد. آنان که حرف شيطان را باور کردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد. مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد. خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن. شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش.

فال

امشب باز به حرمت غم چشمانت فال گرفتم.فنجان فال سياه شد و قلبم باز چه غريبانه شکست.بايد نگاه شرمگين فنجان فال را باور کرد.بايد باور کرد که سهم من از تو تنها يادي است

داستانک 109

٢00 تومانی مچاله شده را از توی جیبم بیرون می کشم تا کرایه اتوبوسو بدمپیرمردی که تازه سوار اتوبوس شده تا پول را دستم می بیند با خجالت کارت منزلتش را در جیبش فرو می کندآقا... آقای راننده من اشتباه سوار شدم لطفا نگه دارید پیاده می شم

داستانک 108

بر سر گور کشيکي در کليساي وست مينستر نوشته شده است:کودک که بودم مي خواستم دنيا راتغيير دهم؛بزرگ که شدم فهميدم دنيا خيلي بزرگ است بايد انگلستان را تغيير دهم.بعدهادنيا را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم.در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.اينک که در آستانه مرگ هستم ميفهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بو

داستانک 107

از تلاش خودشون دست بر نمی دارنهر روز بیشتر به فکر روزهای مبادا هستنوقتی هم دیگر رو گم می کنن همگی دنبال هم می گردنهر روز زیر پا له شدن عادت شده براشوندیدم، دیدم که بالای جنازه هم می ایستن و سکوت می کننخب مورچه ها اینجورین دیگه