تا زماني که امروز فردا نشود ،انسانها از سعادتي که در اين لحظات نهفته است ؛غافل هستند

بی قراری ها

هدف، مقصد

من ضعیف و شکننده هستممن در ماورای قدرت پوشالی جسم، از روح، خرد و کوچک شده امریشه ام هر روز کهنه تر می شوددر عین حرکت رو به جلو روزگارم به عقب بر می گرددنه یارای فدا شدن را دارم نه فدایی را می پذیرمهر روز سردرگم تر از روز قبل می شوم و هیچ صدایی از هیچ گلویی به گوش نمی رسدگویی همه منتظر اقدام من هستن و من منتظر فرمان اوگوش به حکم او بسته

تو راحت شدی و رفتی

تو در مقابل من گریه می کنیتو در مقابل من حنجره پر از شکایتت را ترانه می کنیتو در کنار من از آرزوهای بر باد رفته ات می سراییتو در کنار من به دور بازها می اندیشی که چه می خواستم و چه شدتو در پهلوی من می نشینی و از دوری شانه هایی که سر بر آنها گذاشتن حالا یک رویای دست نیافتنی شده می گرییتو در کنار من هستی و ارتعاش لبان قاصر از ناکامی روزگا

چرا دوری؟

با گچ نوربنويس روي تخته سياه جهان آدمي زاد هرگز دانش آموز خوبي نبودسالها پيش از اين ،زير يك سنگ گوشه اي از زمينمن فقط يك كمي خاك بودم همينيك كمي خاك كه دعايش ، پر زدن آن سوي پرده ي آسمان بودآرزويش هميشه ، ديدن آخرين قله ي كهكشان بود خاك هر شب دعا كرد، از ته دل خدا را صدا كرديك شب آخر دعايش اثر كرد، يك فرشته تمام زمين را خبر كردو خدا تكه

آخرین شب

آخرین شب گرم رفتن دیدمش لحظه های واپسین دیدار بود ... او به رفتن و بود و من در التهاب دیده ام گریان، دلم بیمار بود ... گفتمش از گریه لبریزم مرو ... گفت جانا ناگزیرم ناگزیر گفتم او را لحظه ای دیگر بمان گفت می خواهم ولی دیر است دیر ... در نگاهش خیره ماندم بی امید، سر نهادم غمزده بر دوش او ... بوسه های گریه آلودم نشست بر رخ و بر لاله های گوش او ...

بی تو نیستم

ی تو طوفان زده ی دشت جنونم، صید افتاده به خونم تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم !!!بی من از کوچه گذر کردی و رفتی ...

جاده

خدا گریه مسافرو ندیددل نبست به هیچ کس و دل نبریدآدم برای دوری از دیارجاده رو برای غربت آفریدجاده اسم منو فریاد می زنهمیگه امروز روز دل بریدنهکوله باری که پر از خاطره هاسترو شونه های لرزون منهدل بریدن از خاطره هاتموم عشقا و دلبستگیاخیلی سخته ولی چاره ندارمجاده فریاد میزنه بیییییییییییییییییییااز تموم آدمای خوب وبداز تمومه قصه ها

برای تو

برای تو که بی بهونه تنهام گذاشتی ...وقتشه از عشق تو دل بکنممثل تو که رو دلت پا می ذاری می خوام این روزا مال خودم باشماین مهم نیست که من رو دوست نداری دیگه فرقی واسه من نمی کنی انگاری بود و نبودت یکی تا می یام دوباره عاشقت بشممی بینم پشت سرم تاریکی خواب چشمام رو حروم کردی رفیقگل می خواستم تو خار بودی رفیق من ساده تو رو ناجی می دیدمت

زندگی

 زندگي، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنيزندگي، ارزش آنرا دارد که ببويي اش چوگل، که بنوشي اش چو شهدزندگي، بغض فـروخورده نيستزندگي، داغ جگــــر گـــوشه نيستزندگي، لحظه ديدار گلــي خفته در گهــــواره استزندگي، شوق تبسم به لب خشکيده استزندگي، جـــرعه آبي است به هنگامه ظهـــر در بياباني داغزندگي، دست نوازش به ســر نوزادي استزندگ

قصه ما به سر رسید

نقشه های طلایی و قولهای بی حساب کتاب قرارهای یواشکی ساعتهای پر تب وتاب خیال می کردم نباشی دنیا به آخر می رسهاگه یک روز بری سفر عمر منم سر می رسه بازی دیگه تموم شده به آخر خط رسیدیممعنی عاشق شدن رو آخرشم نفهمیدیم یادش به خیر اون روزا که خوابای رنگی می دیدیمدنیای با هم بودن رو پر از قشنگی می دیدیممن بودم و تو بودی و هزار تا وعده و وعی

شاید فردا

شايد فردا دگر دردي نداشته باشمشايد فرداد دگر غمي را احساس نکنمشايد فردا غرق شادي و سرور باشمشايد فردا درد دوري را احساس نکنم و در آغوش او باشمشايد فردا دگر ترس از دست داشتن را نداشته باشمشايد فردا درد جسمي از تن بي ثبات نداشته باشمشايد فردا صبح دگر تاريکي را نفهممشايد فردا دگر دلواپسي هاي ساعت ديگر چه مي شود را نداشته باشم شايد فرد