می دونی من کی هستم ؟ ( جالب )

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»
صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. میدانی با کی داری حرف میزنی؟»
کارمند گفت: «نه!»
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم احمق!»
کارمند با لحن ملایم گفت: «و تو میدانی با کی داری حرف میزنی احمق؟!»
مدیر اجرایی گفت: «نه!»
کارمند جواب داد: «خوبه!» و سریع گوشی را قطع کرد!

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

مصاحبه شغلی خنده دار

در حین مصاحبه شغلی برای استخدام در یک شرکت، مدیر منابع انسانی از مهندس جوان صفر کیلومتری که تازه فارغ التحصیل شده بود پرسید: «حقوق مورد انتظار شما برای شروع کار چیست؟»
مهندس جوان گفت: «۷۵۰۰۰ دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.»
مدیر منابع انسانی گفت: «نظر شما در مورد ۵ هفته تعطیلی، ۱۴ روز مرخصی با حقوق، بیمه کامل درمانی، خودروی شیک مدل بالا و مزایای ویژه چیست؟»
مهندس جوان با تعجب از جا پرید و پرسید: «شوخی میکنید؟!»
مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما اول خودت شوخی را شروع کردی!»

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

ببار ای باران

ببار ای باران ببار
ببار ای باران ببار
ببار ببار که از دل من می باری
تو هم مانند من بی دلیل در بهار می باری
تو مانند من از خزانت ماه ها گذشت و بعد می باری
آری خزان در لحظه ها نمی بارد
آری خزان در لحظه ها نمی بارد
می بارد هر دم که آغوش خود را بی نگاه می بیند
ببار آرام جانم ببار
گویی که خود می بارم ببار
ببار که غم در دل بیداد می کند
ببار که نگاه ابر درونت را پاره می کند
ببار که خون جگر رسوای عالمت می کند
ببار تا این عقده بی صدایی با رعدهایت جولان کند
ببار تا خاک پای مریدان به اشکهایت صدایی کنند
ببار ای باران ببار
ببار که در اوج آسمان بیداری
ببار که بیداران را شب و روز تو یاری
ببار که از باریدنت ببارد این دل
ببار که از باریدنت جان به جانان تقدیم کنم
ببار تا ببارم ای باران

ارسال کننده متن :‌علی وارم

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

فلمینگ

اسمش فلمینگ بود. کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد.
وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد. نجیب زاده گفت: ” میخواهم ازتو تشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.”
کشاورز اسکاتلندی گفت: “برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.” در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید:” این پسر شماست؟” ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

نگاهی متفاوت

روزی مرد ثروتمندی دست پسر بچه کوچک خود را گرفت و به تماشای روستایی برد تانشان دهد روستائیان با چه فقر ومشکلاتی زندگی م ی کنند تا او قدر زندگی ای را که دارد بداند.
مرد و پسرش به روستا رفتند و یک شب را در خانه به ظاهر محقر یک خانواده روستایی به سر کردند.
فردای آن روز که روستا را ترک می کردند، در حال بازگشت، پدر از پسرش پرسید: خوب، پسرم دیدی روستائی ها چگونه زندگی می کردند؟
پسر گفت: آری.
پدر از پسرش پرسید : متوجه شدی زندگی آنان چه حال و هوائی داشت؟
پسر گفت: آری. ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

دستش را بوسیدم

نزدیک محل کارم بود که دیدمش
با سرعت دویدم به سمتش
تا به اون رسیدم دستاشو گرفتم و آوردم بالا و بوسیدم
با حالتی آرام اما مملو از تعجب به من نگاه کرد و گفت: شما؟
گفتم من شاگرد کلاس اول شما هستم و شما به من آ و ب یاد دادید
انگار دنیا رو به اون داده بودن
دستش رو گرفتم و بردم مطبم تا با هم حرف بزنیم

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

چه کردی با من؟…

چه کردی با من؟…
میخواهم بنویسم…اما از چه؟ از کی؟ و برای چی؟…
وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست…
اما برای شنیدن چه کلامی؟…
می خواهم بنویسم…
از تو..
از این نیامدن و قصد رفتن کردنت..
می خواهم بنویسم اما دستهایم می لرزد… ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ

یاد

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت :
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

لحظه های بی تو بودن

لحظه های بی تو بودن را در گوش شب نجوا می کنم
ستاره می شنود و تو را آرزو بر دل می ماند …
آرزوهایم را در لحظه های بی تو بودن می شمارم
به گمانم می آید که روزی تک تک این آرزوها را تو حقیقت می کنی …
از فاصله ی رخوتناک با تو بودن تا بی تو بودن گذشته ام و
به لحظه های دوری رسیده ام ، در تمام لحظه ها حس غریبی دارم …
حس دریایی که از بی موجی به مرداب بودن رسیده است ،
مرداب تنهاست و من تنهاتر ، ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

هدیه کریسمس

این داستان دو دلداده جوان به نام های دللا (Della ) و جیم (Jim ) است که هر چند بی چیز و فقیر بودند، اما همدیگر را دیوانه وار دوست داشتند.
دللا با رسیدن عید کریسمس به فکر خرید هدیه ای برای همسرش جیم می افتد. او خیلی وقت پیش در نظر داشت برای ساعت همسرش یک زنجیر زیبا بخرد چرا که جیم آن ساعت را خیلی خیلی دوست داشت. ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید: